تبليغاتX
بچه پرروهاي خوووووب

بچه پرروهاي خوووووب

دبیر بینش: بحث گناه و توبه بود گفت یکی یه گناهی انجام میده میگه به به چقدر شیرین بود خیلی چسبید!!!

دبیر تاریخ: خودش بحث راه می اندازه می گه شرکت کنین تا می خوایم شرکت کنیم میگه می خوای از کلاس بری بیرون؟ کلا تیکه کلامش همینه

دبیر ریاضی: موج میگیرتش با ارامش صحبت می کنه یهو یه چیزی پیش میاد منفجر میشه

دبیر فارسی: خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلی دهن لقه خدا نکنه یه اتفاقی تو کلاس پیش بیاد یا کسی حرفی بزنه اونوقت کل مدرسه فهمیدن وقتی بچه ها رو هم میاره پای تابلو اگه بلد نبودن که میگه چرا بلد نبودین اگه هم بلد بودن می گه تو کتابت نوشتی؟کسی بهت رسونده؟هرچی دعوا و سو تفاهم بین دبیر و بچه هاست زیر سر خودشه اوندفه به ما گفت دبیر ریاضیتون دیگه باهاش مشکل ندارین گفتیم نه دیگه خوبه رفته دفتر گفته اینا از دبیر ریاضیشون خیلی بد گفتن!

دبیر فلسفه: خِِِِِیــــــــــــــــــلی باحاله همه چیزش به وقته حرف زدنش ساکت کردنش تعریف کردناشم خیلی جالبه حیف که فقط یه ترم باهاش داریم

خانم منفرد: به سبک اسم ماموته تو عصر یخبندان می خونیمش هر وقت می خواد تذکر بده پای صف بلندگو رو قطع می کنه ماها هم فقط حرکات پانتومیمشو میبینیم صدا نداریم بر اساس حرکات حدس می زنیم معمولا حرکاتش بیانگر علاقه زیاد به ماهاست و اینکه چقدر ماهارو دوست داره و ما ازادیم هر کاری دوست داریم انجام بدیم اما بعدا معلوم میشه داشته می گفته یه بار دیگه گوشی بیارین یه بار دیگه مقنعه وسط سرتون باشه یه بار دیگه....اخراج نمرو انظباط کم و...

خانم محبوبی: ادم اب زیرکاهیه در ظاهر خودش رو دوستدار نشون میده اما یکی کارش گیر بیفته واویلاهه

خانم ابشار: اون متعادله تقریبا سر صبح هم هی لبخند ملیح تحویلمون میده

شجری: مدیره مثلا. عینهو مجسمه هیچ کار خاصی انجام نمیده هیچ حرف خاصی هم نمیزنه! شجریه واسه خودش!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 19:0 توسط پیشی |


بلاخره ما هم با سربلندی وارد پیش دانشگاهی شدیم...

ما 3تا بازم با هم تو یه کلاس بودیم وارد کلاسمون که شدیم حسابی تو ذوقمون خورد به قول مژده انگار وارد حرم میشدی همه حجاب اسلامی کرده بودن و از سرتا پاشون جویای علم بودن می چکید ردیف اخر هم کلا خالی گذاشته بودن ما هم رفتیم بساطمونو اونجا پهن کردیم این بچه هاشم که از دم در زوم بودن رو ما...خلاصه دبیرا اومدن و حرف زدن و درس دادن...صدا از سنگ بلند میشد از این ماستا صدا در نمیومد فقط ما بودیم که گاهی یه چیزی میگفتیم...نیلو افتاده بود تو کلاس رو به رویی...از اون کلاس توپا بود...همه تریپ خفن و پر سروصدا...ما با حسرت به اونا نگاه می کردیم این دبیرا هم میومدن هی میگفتن وای اخی چقدر شما دانش اموزای ساکتی هستین اما اون انسانی 3 وای وای خیلی صدا می دن و هی دل مارو اب می کردن دیدیم نه بابا امکان نداره دیگه بتونیم این کلاسرو تحمل کنیم همت کردیم 3تا از بچه ها که میخواستن از اون کلاس بیان کلاس ما جامونو باهاشون عوض کردیم ..

این کلاسمون خیلی باحاله...هر زنگ تفریح یکی میاد بهمون تذکر میده...همه پررو...فاز میده حسابی...

اون کلاسه که بودیم همش ادبیات داشتیم کلا دبیر ادبیاته سرشو می انداخت زیر میومد تو کلاس ما...3روز از مهر گذشته بود نصف کتابو درس داده بود...الان ولی بازم هرروز سرشو می اندازه زیر میاد تو کلاسها هر کلاسی دبیر نداشته باشه میشینه درس دادن ...

هفته اول مهر خیلی خوب بود به هیچی گیر نمیدادن...هفته دوم یه تذکراتی راجع به مو دادن...هفته سوم هم بحث ناخن بود....و هفته های بعدی بازم مو...ولی کلا رو هم رفته خیلی گیر نمیدن...مهربونن!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 14:17 توسط پیشی |


این هفته های بعد عید ازمون کلی کار می کشن هر روز امتحانه البته خوبه واسمون دوره میشه!! این روزا حسابی سوژه بازاره خیلی داره خوش میگذره

مرادی (دبیر بینش)در جدیدترین نظریات علمی پژوهشی خودش اعلام نمود:

هیچ فردی حق علاقه مند شدن ندارد اول باید خانواده را در جریان بگذارد بعدا عاشقش شود(توضیحات:: شما باید ابتدا یک جلسه خانوادگی تشکیل دهید سپس با جرات اعلام کنید قصد عاشق شدن دارید سپس می توانید در کوچه و بازار گشته و فرد مورد نظر خود را پیدا کنید)

هیچ فردی حق معاشرت قبل از ازدواج ندارد(نکته: مستحب است دختر و پسر یکدیگر را برای اولین بار بر سر سفره عقد ببینند و انجا با یکدیگر اشنا شوند)

فرید(دبیر جغی) به بالاترین حد غیر قابل تحمل شدن رسیده میگه فلان درسو بخونید اما خودش همش حرف میزنه نمیزاره تمرکز داشته باشیم از پارسال تا حالا هم پدر منو در اورده هی میگه پیشی تنها کسی بود که در کل مدرسه ازمون فلان داد یا اینکه هی سوم ادبیات ب روزی می رسه که شما حسرت با من بودنو می خورید ان روز دیر نیست!!!

اقای نادرپور(دبیر تاریخ) اخر سوژه ست واسه درس دادن رو تخته تاریخ هایی که تو درس اومده رو می نویسه بعد به یه قسمت خالی تخته اشاره می کنه میگه اینجا افریقا را مشاهده می کنید که تحت استعمار در امدن یا این طرف هیتلر با ارتشش را مشاهده می کنید و انجا هم موسیلینی را این طرف تر هم روسیه است!

زارعی(دبیر ادبیات و ارایه ها) هم که هر دفعه به تعداد سوتی هاش اضافه می شه اخه زن ناحسابی حداقل قبل کلاس یه نگاه به درس بنداز که اینقدر چرت و پرت جواب ندی  بهش هم که میگی می گه نه من درست می گم باید منتشران و متفکران و فلان و بیثار بیاری تا شاید راضی شه که خودش اشتباه کرده

قبلا یه مارمولکی بالای تریبون خشک شده بود تموم بدنش اویزون بود فقط یه دستش چسبیده بود به لامپ(خیلی باحال بود) ما که سعادت نداشتیم مارمولکه بیفته رو گنجوی یا علمدار یکم دلشاد بشیم اما گنجوی که می ایستاد زیرش از اینهمه شباهت شگفت زده می شدیم(البته ناحقی نشه مارمولکه یکم بهتر بود)

دوشنبه زنگ ورزش یه پسره اومده بالای دیوار بالای سر ما اقای بحرانی بهش میگه واسه چی اومدی؟ می گه همینجوری میگه با کی کار داری می گه همینجوری اومدما میگه چجوری اومدی میگه من خودم تکنیک دارم! بیچاره  مشکل عقلی داشت!

یروزی از روزها که رحمت خدا بر ما نازل شده بود و این زارعی نیومده بود دفتر که چشم نداشت شادی مارو ببینه رفت یه جوجه شیخی واسمون اورد که ساکت بمونیم پسره از این اوا خواهرا بود یه اداهایی میریخت هرچی هم ازش میپرسیدیم یا جواب نمی داد یا بی ربط جواب می داد بعدش هم یه کتابی داد که هرچی گفته بود عینا تو کتابه بود حالا ما موندیم کتابه ار زوی حرفای این نوشتنش یا حرفای این از رو کتابست!!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 1:9 توسط پیشی |


دوشنبه که به یمن وجود الودگی هوا تعطیل شد 4روز هم که دولت تعطیل کرد شنبه هم که چون می خواستن بچه هارو ببرن اردو ما نرفتیم که البته اردو رفتن اونا هم کلا کنسل شد امروزم که باز طوفان خاک بود تعطیل(تعطیلات عید ما پیشاپیش شروع شده)

1شنبه هفته پیش این زارعی رفته بود دفتر از ما شاکی شده بود که چی؟ اینا درس گوش نمی دن ما رو هم بردن دفتر واسه سلاخی بهار بهش می گه خانم زارعی ما امتحان نهایی داریم  ترجمه هایی که شما میگین خیلی فرق داره با منتشران(بدون نیاز به منتشران هم میشه فهمید چقدر شعر و ور می بافه) ما ترجیح میدیم همون منتشرانو بخونیم...من انگشتمو به نشانه اشاره بردم طرف زارعی که یهو مارمولک جوگیر شد گفت بی تربیت این چه حرکتیه میکنی(اخه نیست بچه نافه مالزیه اشاره واسش به معنیه بی احترامیه) بهش می گم دارم باهاشون حرف می زنم مگه چی کار کردم؟ ازگل...

از اونطرف مرادی می پره به من این چه وضع ایستادنه؟انگار بدهکاری سرم درد گرفته ببرینشون بیرون میگم بابا هرکی یه عادت ایستادن داره اگونتا هم گفت باید واستون جلسه شورا تشکیل بدیم به اولیاتون بگین بیان رفتیم بیرون دفتر مرادی اومده میگم این چه حرفیه شما اونجا زدین میگه من منظورم فلان بوده(خیر سرش فامیل من و بهاره) گفتیم باشه  دیگه جایی هم هست که به شکایت ما رسیدگی کنه

رفتیم پیش مشاور همه چیو بهش گفتیم از اینکه دبیر اینقدر فهمش پایینه که به بچه ها می گه شما یه مشت بی شعورین تا اینکه هنوز معنی یه کلمه ساده رو بلد نیست ویدا هم نامردی نکرد گفت ما اگه بخوایم واسه شکایت بریم اموزش پرورش پای خیلی چیزا میاد وسط که اگه اداره بفهه پدرشونو در میاره(اینو کاملا راست می گفت چنتا از موارد مهم اداره رو زیر پا گذاشتن)

مشاور هم رفت گفتن اگه دبیراشون بزارن برن اون وسط هم که فرید اتیش سوزونده بود گفته بود اینا به زور درس می خونن این دیگه خیلی رو اعصاب ما رفت بی شرف همیشه ما داوطلبی که می ریم امتحانامونم خوبه خلاصه رفتیم کلاس زنگ اخر بود و فرید...رو اعصاب ما رفت بسکه حرف زد در مورد ما اره من رفتم وساطت کردم گفتم اینا همیشه اینجورین ولشون کنید!!!!(جون مادرت دیگه واسه کسی وساطت نکن) اونوقت اینها دست میکنن چشم منو در بیارن!!!!!!!!!!!!!!!(مژده هم گفت این که عینک داره چجوری چشمو در اوردن)

صحنه ورود ما به کلاس از صحنه ورود قهرمانان ملی هم جالب تر بود رقص نور میزدن سوت و کف و هورااااااااا یه بساطی بود

این 1شنبه هم که زارعی سر کلاس نیومد گفت یا جای منه یا جای اینا دیگه مشاور اومد کلی مخ مارو خورد که ازش معذرت خواهی کنین میدونم حق با شماست اما اینا حساسن و... گفتیم عمرااا اون باید از ما معذرت خواهی کنه گفت بی خیال حالا دیگه ما رو برد کلاس و  یه نیم ساعت هم اونجا حرف زد دیگه معذرت خواهی کنسل شد و رفتیم نشستیم(خداییش ادم اگه اشتباه کنه باید معذرت خواهی کنه اما تو این یه مورد اصلا اشتباه از ما نبود خیلی چرت معنی میکنه زورشم میگیره که چرا چرتاشو نمینویسیم)

امسال یه ماجراهایی داشتیم خدا رو شکر که کلا 33روز دیگه بیشتر مدرسه نمی ریم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 15:3 توسط پیشی |


اگونتا(علمدار ناظم) و مارمولک رو دیوار(گنجوی دفتردار) الان 2ماهه دارن اعلام می کنن از شنبه هد اجباریه هر دفه هم کسی محلشون نمیزاره باز هفته بعد اعلام می کنن از شنبه... همینجوری 2ماه گذشت امروزم دیگه صریح اعلام کردن از فردا چک میشین

همه کلاسها پول هد رو اورده بودن اونوقت کلاس ما...نماینده مالی می گفت من نه میدم نه از شما میگیرم حق ندارین بدین!!!

امروز هم اگونتا به همین هدهای خودمون رضایت داد و بی خیال شد اما این مارمولک یه بیشرفیه میگم اینی که ما زدیم مگه هد نیست میگه نه کوووو؟ باید کل موهاتونو بپوشونه(اخه چشم برادران لیزریه از زیر مقنعه هم میبینه) میگم اون که کلاهه میگه شما پول بیارین ما بهتون میگیم چیکار کنین

حالا هدهای خودشون که از مشهد واسشون فرستادن مگه چیه؟سایزش همون هد خودمونه از موقعی که هد اختیاری بود من می زدم اما وقتی گنجوی اینو گفت و اجباریش کرد من دیگه نمیزنم این همه سختی بکشی بعدشم بگه کووو؟این که هد نیست...

از اونجایی که مدرسه ما مدرسه زندگی است(بر منکرش لعنت) یه چنتا پسر جوونو اوردن که گلکاری کنن و دیوارها رو برنگن روز اول ما بی هوا رفتیم تو حیاط نیلوفر مانتوی منو چسبیده بودو عجز و التماس که واسش یه کاری کنم دیبا هم می خواست شروع کنه به حرکات موزون که ناگهان چشمانمان در چشمانشان تلاقی کرد(و عشق اغاز شد...) و لبخند ملیحی زدن گفتم دیبا بپر جلو که بختت باز شده زنگ یزدان(یزدان بخش هنری دبیر فلسفه و منطق) می گم افا هوا خیلی خوبه بریم تو فضای سبز بدرسیم یه اشاره به پسرها کرد و گفت اره هواش که خیلی خوبه!!!(کافر همه را به کیش خود پندارد) اینم عکسشه واضح تر از این نشد بگیرم ازش همش دستش جلو صورتش بود

یه رنگ کار هم برامون اوردن اینقده نازه یه پسر ترکه خیلی هم هیزه هی نگاه می کنه لبخند ملیح می زنه ما نیز لبخندی ملیح تحویلش می دهیم دلش نشکنه بره معتاد شه در این مورد هم بخت ویدا باز شده اخه اون عاشق ترکاست(خودشم یه ترکه بی ریشست)

حالا رنگی که زدن...زرد و نارنجی به شدت جیغ چشمو اذیت می کنه طبق خبرهای ارسالی هم قراره تصویر میکی موس و سایر دوستانش نیز برامون نقاشی کنن!!!!

تو این چند روز اخیر تا سایه اگونتا رو میدیدیم موهامونو سریع می کردیم تو و گوشی هامونم می انداختیم تولباسمون یه نگاه مظلومانه هم به همدیگه می انداختیم...کلی فشارمون بالا پایین شد این چندروزه...

پ.ن: تو این 2هفته کلی اتفاقات جالب افتاده...حالا پست بعدی

پ.ن:مارمولک تو صف طی یک اشتباه لفظی به جای سوم تجربی گفت سوم ادبیات جملش این بود: از دانش اموزان کلاس سوم ادبیات تشکر می کنم که اولین کلاسی بود که پول هدهاشونو اموردن ...

پ.ن:تو عمرمون دعوا نکرده بودیم که به یمن اشنایی با یه ادم غیر نرمال اونم اتفاق افتاد...تو خیابون مدرسه...اونم سر چه موضوعی...دختریکه  بی شعور عقده ای

پ.ن: به قول مارمولک: بیسیار بیسیار متشکرم از توجهتون...با یه بیسم الله برین سر کاراتون...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 15:0 توسط پیشی |


تو: مامان من رفتم کلاسم دیر شده خداحافظ

مامانت: برو عزیزم خدا پشت و پناهت مواظب خودت باش دختر گلم...

دوستت هم سر کوچه منتظرته با هم میرین کلاس(فرض محال) از کوچه که می یاین بیرون سیل متلک جاری می شه:

اولي: خانوم من قصد ازدواج دارمااااا

دومي: امشب مي خوام برم خواستگاريش!!!

سومي: اه بابا اينا هم تحفه ان گير دادين به اينا

بقيه هم كه دسته جمعي زير نظر مي گيرنتون

سرتونو زير مي اندازينو از كوچه مي زنين بيرون( نه اينكه سر به زير باشين فقط نمي خواين به اين پسراي محل رو بدين)

قدم زنان حرکت می کنین یه پسر فشن(fashion) از جلو داره میاد خیلی هم سنگین و متین و سر به زیره

تو: وای جیگرتو بخورم شماره بدم؟

پسره چپ چپ بهت یه نگاه می اندازه و میره

یه خانم محجبه که فقط 2تا چشماش پیداست همون موقع رد می شه می گه آخی یادش بخیر ما هم این دوره ها رو گذروندیم(واه)

می رین توی میدون معروف شهر می شینین چنتا پسر اونورتر همگی زوم کردن رو شما از یکیش خوشت میاد می خوای بری بهش شماره بده دوستت نمی زاره(ای امان از دست این دوستها که جلو خواسته های ادم می ایستن)

با کلی اصرار بلندت می کنه از میدون میاین بیرون یه نگاه به ساعت می اندازی می گی وقتشه بریم و به طرف ایس پک اونور خیابون حرکت می کنین طبقه بالا با دو نفر قرار دارین(هویت مجهول)........................(سانسور)بعد از 30 دقیقه از ایس میاین بیرون میپیچین تو کوچه آموزشگاهتون دوستت یه نگاه به ساعتش می اندازه می گه وقتشه ها همون موقع یه 206 با دوتا سرنشین  پسر جلو پاتون ترمز می کنه(از برادران هستند) میپرین بالا و احوالپرسی و ............................(سانسور) 30 دقیقه بعد پیاده می شین یه نگاه به ساعت می اندازین و به طرف خونه حرکت می کنین توی راه 2 فقره پسر فشن توجهتونو جلب می کنن یکیشون میگه خانمی شماره بهت بدم می گیری؟

تو:بی خود می کنی من می خوام شماره بدم

پسره هاج و واج نگاهت می کنه دوباره می گه شماره بدم؟

تو: ا ترو خدااااااااااا بزار من شماره بدم باشه؟

پسره در بهت به سر می بره می گه باشه بده تو هم شماره رو می دی و میگی منتظرتم فعلا خداحافظ

مامانت بهت زنگ می زنه جواب نمیدی (خب تو الان کلاسی) به راهت ادامه می دی یه برادر بسیجی جلوتو می گیره می گه ببخشید خواهرم ساعت چنده؟

تو: ساعت هشته 09111111111 (هر عددی می خوای جای 1 بزار) منم ام کلثوم هستم منتظر تماستون می مونم امشب خداحافظ

برادر بسیجی هم میگه ساعت 11 میزنگم خدا عمرتو زیاد کنه خداحافظ عزیزم!!!

مامانت دوباره زنگ میزنه می گه کجایی میگی دارم ماشین می گیریم بیایم... 2 دقیقه بعد هم می رسی سر کوچتون  و پسرها شروع می کنن:

اولي: امشب خونه باشينا مي خوام با خونواده بيام

دومي: خيلي خودتونو مي گيرينا

سومي هم كه اداي راه رفتنتونو در مياره بقيه هم كه بطور دسته جمعي زير نظر مي گيرنتون(سال عوض شد و متلک اینا تغییر نکرد)

می ری خونه از همون دم در شروع می کنی:

اه چقدر این جلسه درسش سخت بود هیچی نفهمیدیم  مامانتم می گه قربونت برم اروم باش بیا شامتو بخور خسته و گشنه ای...

پ.ن:  خیلی اتفاقاتو بخاطر مسائل امنیتی سانسور کردم

پ.ن: بقیشم همون پ.ن های پست قبل...

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 18:54 توسط پیشی |


چشماتو ببند و فرض كن يه دختر 16 ساله اي شهر محل سكونتتم زياد مهم نيست:

مي خواي بري تو خيابون با دوستت يكم قدم بزني با كلي رو مخ مامان راه رفتنو يه هفته اعتصاب و من قصد خودكشي دارمو اين حرفها اجازشو از مامانت مي گيري اونم به اين شرط كه قبل از تاريكي هوا خونه باشي الان ساعت هفته هشت خونه بودي بودي نبودي نابودت مي كنم و از اين نوع كلمات محبت آميز مي زاره بري  خوشحال و شاد و خندان! با دوستت مي ري بيرون پاتونو از كوچه كه بيرون مي زارين پسراي محل زوم مي كنن رو شما

اولي: خانوم من قصد ازدواج دارمااااااا(اين جمله رو به مدت 2 ماه من ميشنيدم)

دومي: امشب مي خوام برم خواستگاريش!!!(نامردا با احساسات آدم بازي مي كننا)

سومي: اه بابا اينا هم تحفه ان گير دادين به اينا (اره خوب)

بقيه هم كه دسته جمعي زير نظر مي گيرنتون

سرتونو زير مي اندازينو از كوچه مي زنين بيرون( نه اينكه سر به زير باشين فقط نمي خواين به اين پسراي محل رو بدين)

و اينك خيابون نسيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم آزادي(!!!!!) صورتتونو نوازش مي كنه قدم زنان و گفتگو كنان تو پياده رو راه مي رين يهو از جلو يه موتوري بوق مي زنه و از وسط شما 2تا رد مي شه (دقت كنين تو پياده رو) تا مي خواي 4تا فحشش بهش بدي ميبيني طرف گاز داده رفته بي خيال ميشي و همچنان با دوستت به راهتون (مقصد نا كجا آباده) ادامه مي دين دوستت داره برات جوك تعريف مي كنه همون موقع 2تا پسر از كنارتون رد مي شن و مي گن 09111111111( به جاي اين 1 هر عددي كه دوست داري بذار) فلاني هستم منتظرتم خوب اين چيزها اونقدر عادي شده كه بهش هيچ اهمييتي نميدي و به جوك دوستت مي خندي كه يهو دو تا خانم چادرپوش كه فقط 2 تا چشماشون پيداست رد مي شن و يه اخمي بهت مي كنن و به هم مي گن چه دخترايي پيدا مي شن به متلك پسرها مي خندن همينه كه پسرها پررو شدن واه واه واه

با دوستت يه نگاه مظلومانه اي به هم مي اندازينو همچنان به راه خود ادامه مي دين يه كم كه جلوتر مي ري از تو يه كوچه يه اقاي نسبتا محترم تقريبا 50 ساله كت و شلوار پوشيده مياد جلوتون ميگه ببخشيد خانما ميشه چند لحظه وقتتونو بگيرم؟ ميگي خواهش مي كنم بفرماييد آدرس جايي رو مي خوايد؟ زل مي زنه تو چشمات مي گه نه خودتو مي خوام!!!!! اينجا ديگه كاملا كف بر شدي نميتوني حرف بزني دوستت هم دست كمي از تو نداره اقاهه ادامه مي ده: شما شمارتونو لطف كنيد به من بديد من حاضرم 20 هزار تومن به شما بدم بهش مي گي برو پدر جان اشتباه گرفتي و سريع راهتو كج مي كني مي ري اونطرف خيابون دوستت ميگه مرتيكه پرروي الاغ بي شعور اخه 20 تومن هم پوله؟ (خوب راست ميگه دوستت ديگه خاك بر سر خسيسش) چپ چپ نگاه دوستت مي كني و همچنان ادامه مي دي(كجارو مي خواي ادامه بدي شهر تموم شد ديگه) كه گوشيت زنگ مي خوره مامانته تا مي گي الو مي گه كجايي؟(اينقدر از اين سوال بدم مياد اخه كجايي يعني چي؟تو خيابوني ديگه) مي گي تو خيابونم ميگه ساعت هشت و 1 دقيقست 5 دقيقه ديگه خونه اي قطع مي كنه تو صداش چنان جذبه اي نهان بود كه سريع مي پري وسط خيابون و به اولين ماشيني كه رد شه مي گي در بست ماشينه مي ايسته اما دوستت مي گه ببخشيد اقا ما ماشين نمي خوايم بفرماييد راننده يه نگاه عاقل اندر سفيه مي اندازه و مي ره به دوستت مي گي د ... (حرف بد؟ بي ادب) چرا نذاشتي سوار شيم؟ يه قيافه حق به جانب ميگيره و ميگه اخه دختر حواست كجاست اولا كه تاكسي نبود و ماشين شخصي بود دوما شيشه هاش كاملا تيره بود سوما رانندش يه پسره جوون بود چهارما دربست خطرناكه بيا برو اونور بزار خودم ماشين بگيرم

تاكسي اول و دوم كه نه سومي رو دوستت قبولش مي كنه چونكه هم تاكسيه هم رانندش پيره هم شيشه هاش رنگ روشنه سوار ميشين و ميگين مستقيم اقاي راننده لطف مي كنه آينه جلو رو به طرف شما مي گردونه و هي از تو اينه بهتون نگاه مي كنه و لبخندهاي مليح مي زنه جلوتر يه پسره سوار مي شه قيافه و تيپ زير خط فقر از اين كارگرهاي افغاني يا پاكستانيه وقتي مي شينه چنان بوي خوبي مي ده كه از شدت رايحه حس تهوع بهت دست مي ده اول كه ميشينه پاهاشو جمع مي كنه بعد كم كم باز مي كنه حيوونكي جاش كمه يه اخمي بهش مي كني و خودتو دوستت بهم مي چسبين اما بنده خدا از رو نمي ره كه مي خواي يه چي بهش بگي كه دوستت نميزاره البته حق داره راننده كه اونطوري مسافر هم كه اينطوري حرف بزني اوضاع خطري ميشه رسيده و نرسيده ميگي اقا مرسي كرايه رو مي دي و پياده ميشي تو اين مدت يه 7-8 باري مامانتم زنگ زده سر كوچه كه مي رسي پسراي محل شروع مي كنن

اولي: امشب خونه باشينا مي خوام با خونواده بيام

دومي: خيلي خودتونو مي گيرينا

سومي هم كه اداي راه رفتنتونو در مياره بقيه هم كه بطور دسته جمعي زير نظر مي گيرنتون

دوستت كه ميره خونشون تو هم مي ري خونه كه ميبيني مامانت شال و كلاه كرده منتظرته

مامان كجا؟ مي خوام برم خونه دختر خاله زن برادر زن پسر دايي پسر عموت!!! بمون خونه در رو هم رو كسي باز نكن خداحافظ

مامان شام چي؟

 ا تو رفتي بيرون چيزي نخوردي؟

مگه شما گذاشتين يه ادامس هم نخورديم چه برسه شام

مي خواستي بخوري من چيكارتون داشتم وااااا  خداحافظ...

پ.ن: اين قضايا همه عين حقيقته گرچه يه جاهاييش كم و زياد كردم اما واقعا تمام اين اتفاقات واسه خودم شخصا افتاده

پ.ن : البته اين اوضاع چند سال پيشه ها مربوط به دوران طفوليت من و دوستمه ( تاريخ دقيقش ميشه همون 6 ماه پيش) سال سال نو اوري و رشد و از اين حرفاست ديگه اوضاع تغيير كرده

پ.ن: من قصد توهين به مليت خاصي يعني همون افغان و پاكستان و زن هاي محجبه محترم ندارم به منظور نگيريد اما اتفاقاتي كه افتاده و حقيقت داره

پ.ن: پست بعدي مربوط به ماه هاي اخيره كه نشون ميده تو اين مدت اوضاع چقدر تغيير كرده!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 1:15 توسط پیشی |


خب مدرسه واسه ما به طور رسمی از این هفته شروع شده و دیگه کاملا توجیه شدیم که مدرسه ها باز شده و وقت درس خوندنه...

امسال مدیرمون عوض شده حسامی جونم رفته واسه فرزانگان که از همینجا اعلام میکنم برویچ فرزانه حرومتون باشه(مدیر قبلیشون خیلی سگ بود اما با حسامی بهشون خوش میگذره) و اما مدیر امسال ما بسیار بسیار آب زیرکاه تشریف داره شبیه تابوته نه قیافه داره نه تیپ داره نه ماشین داره و نه بوشهریه (حسامی کجایی که یادت بخیر)

از این هفته هم قراره هد رو اجباری کنه نظر ایشان هم اینه که هر کلاسی یه رنگ!!!(تو این گرما هد زدن به کنار متلک هایی هم که برادران به ما خواهند انداخت به کنار)

گرچه مدرسه دیگه اوضاعش خیلی گنده اما عوضش دبیرهای امسالمون اخر سوژه ان دبیر ریاضی که لهجه اش بین شیرازی و دهاتیه عینهو موج هم هی بالا پایین میره و تاکید میکنه که توجه میکنی(به حرف م کسره بدین)

دبیر تاریخ ادبیاتمون مال اطرافه اونم خیلی حرف زدن و حرکاتش سوژست جغرافیا همچنان با فرید داریم که هنوز نفهمیدیم چطوری میتونه اینقدر حرف بزنه

یه دبیر خوشگل هم داریم که هفته پیش گفت اگه بخواین تا آخر کلاس سروصدا راه بندازین میزارم میرم(شوخی نیست که 37 تا دانش اموزیم) یکم نگامون کرد و ادامه داد: بزرگ شدید خجالت بکشید مگه اینجا طویلست؟ باز یه نگاه دیگه و کیفشو برداشتو رفت تا دبیر رفت همه ساکت شدیم یهو هرهر خندیدیم یکی هم جوگیر شد گفت یعنی چی؟ما می خوایم درس گوش کنیم و این چه وضعشه و...

اگونتا(معاون) اومده تو کلاس میگه کی بوده؟در و دیوار که نبودن اسم بیارین هیشکی چیزی نمیگفت(از این اخلاق بچه هامون خیلی خوشم میاد هوای همو دارن) بعدش با ملایمت نصیحتمون کرد ما هم اونموقع جوگیر شدیم بهش علاقه مند شدیم(البته تا فردا بیشتر طول نکشید) دبیر خوشگله برگشت تو کلاس نگامون کرد و خندید (به به دبیر)

ا راستی دو تا دبیر مرد هم داریم که با جفتشون تو یه روز کلاس داریم دبیر تاریخ که خشنه اما دبیر فلسفه و منطقمون خیلی بیسته

راستی روز چهارم مدرسه بود فکر کنم فرار کردیم!!! گفتیم 1 و 2 3 رو دیگه تو کوچه بودیم  یه چندروز بعد هم که کلا بیکار بودیم بروبچ خواستن فرار کنن دوتاشون رفتن پانیذ و راحیل هم گفتن بریم اما من گفتم من نیستم( اونم فقط بخاطر حس ششمی که بهم میگفت نرو) اونا هم کلی غر زدن سرم اما نرفتن زنگ اخر اگونتا اومد تو کلاس گفت دوتا از بچه ها فرار کردن فلانی و فلانی(کلاس اولیها لو دادن) اونا حق ندارن شنبه بیان مدرسه باید برن اداره اموزش براشون تصمیم بگیرن اونی هم که اقدام به فرار کرد اما موفق نشد کیفش تو دفتر میمونه تا ولیش بیاد اخه شریف بیچاره کیفشو انداخته بود کنار در مدرسه

خلاصه بعد اینکه اگونتا رفت پانیذ گفت پیشی بزار کف پاتو ببوسم راحیل هم که عرق شرمندگی میریخت از سر و روش منم حسابی خندیدم بهشون البته اون دوتا فراری هم شنبه اومدن مدرسه و هنوز هم میان!!!

پ.ن:واقعا خدا رحممون کرد اخه اون 2تا فراری بعد مدرسه رفتن خونه واسه همین اولیا پشتشون بودن اما اگه ما بودیم نمیرفتیم البته جای خاصی هم نمیرفتیم اما کی باورش می شد...

پ.ن:حساااااااااااااااااااااااامی کجایی که یادت بخیر!!!

پ.ن:قید عکسارو بزنین که حس اپلود ندارم داداش بنده هم ۱ ماهه از اتاقش تا اتاق من در راهه که واسم ورد ۲۰۰۷ بیاره...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 23:53 توسط پیشی |


من اومدددددددددددددددددددم

ای بابا یه پست از چند روز پیش اماده کرده بودم با ورد ۲۰۰۷ نوشته بودم حالا با ورد ۲۰۰۳ باز نمیشه اینم شانس کلی ذوق داشتماااا

ای مدرسه ها هم که در حال بازیدنه کف کردیم تو خونه

تا فردا...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 13:22 توسط پیشی |


من 4شنبه و 5شنبه هفته اخر مدرسه نرفتم نه كه نخوام نتونستم همش بين خونه و بيمارستان در رفت و امد بوديم شنبه كه ديگه برنامه بيمارستان تعطيل شد رفتم مدرسه ببينم دنيا دست كيه ديدم به به حتي زنگ هم نميزنن با بروبچ فلنگو بستيم رفتيم غازچروني 1شنبه هم كه يه 10نفري بوديم رفتيم كنار دريا با فرم تابلوهه مدرسه چنتا از بچه هاي فرزانگان هم بودن كه از ساعت 7 صبح پاتوق انداخته بودن اونجا (خدا بده بركت)

15فروردين هم رفتيم مدرسه با ويدا و پانيذ مامانمم كه از خداش بود برم ميگفت تلويزيون اعلام كرده بايد همه بيان مدرسه ما هم رفتيم البته هيچ خبري نبود رو هم رفته كل بچه هاي مدرسه 20نفر هم نميشدن كه به سبك دونه دونه فرار ميكردن ما هم فراريديم

شنبه هم كه فريد طبق عادت هميشگي وسط درسش شروع كرد به توضيح:

من فريد هستم دبير جغرافياي شما اين هم كتاب شما است شما هم دانش اموزان دوم ادبيات هستين(كه اين قسمت همه ميگيم دوم ادبيات ب) دو روز در هفته با شما دارم شنبه و دوشنبه رو هم رفته 4ساعت درس اختصاصي شما است حالا بريم سر ادامه درس

دبير تاريخ هم كه همچنان تشريف فرما نميشون( حدود3ماه است كه دبير تاريخ نداريم و افسردگي داريم نميدونين غم فراق دبير چه غم بزرگيه)

ديروز صبح تا زنگ دوم 32 نفر بوديم اما سر زنگ اخر شديم 23نفر بقيه از ترس اقتصاد فراريدن كه از شانسشون براي اولين بار دبيرمون نپرسيد

راستی پساپس عیدتون مبارک

تو اپ بعدی چنتا از عکسهارو میزارم 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 14:27 توسط پیشی |


بعد چند هفته تعطيلي خيلي سخته كه دوباره حواستو جمع كني و سر كلاس درس بشيني تا مياي دوباره عادت كني هم كه تعطيلات عيد شروع ميشه

5شنبه سر كلاس تاريخ ادبيات جمال اوازخونيش گل كرده بود و داشت شعراي درخواستي ميخوند  تازه شروع كرده بود به خوندن شعر دلم برات تنگ شده جونم صادقي كه يهو يه صداي بلندي بلند شد و صندلي پشت سر من افتاد و يه چيزي مثه برق از جلو چشم ما رد شد تو بهت و تعجب بوديم كه نكنه اين امانت عضو فعال بسيج كه همه جا ردپاش پيدا ميشه و اينجوري با شنيدن اين شعر صندليو پرت كردو در رفت عاشق شده؟ خواهرزادش (جفتشون دومن شه جالب) رفت دبالش با چشم گريون برگشت

 سر كلاس درس نشستي برميگردي يهو امانتو ميبيني كه سرشو گذاشته رو صندلي و تو هپروته به جون خودم عاشقه بهشم ميگي ميخنده انكارش نميكنه !

شنبه تك زنگ اخر پرورشي داشتيم ما هم به خيال اينكه مثه هميشه نمياد وسايلمونو جمع كرديم و در رفتيم حالا كجا؟كنار دستشويي! اما مثه اينكه اومده بود وسط درس دادنش ميگه حس ميكنم چند نفرتون نيستن كلاستون خيلي ساكته(با اون حس كردنت يعني فقط ما 3تا كلاسو به هم ميريزيم؟؟!)

بروبچ هم گفتن نيستن و رفتن اونم گفته حالا يه نمره اي بهشون بدم حال كنن(اي بابا پرورشي هم بايد تك ماده بزنيم)

چند هفته پسش كه اومده بود سر كلاسمون ويدا خيلي سروصدا ميكرد گفت تو فاميليت چيه بچه ها گفتن دعايي(اين يارو همون اوايل سال رفت يه مدرسه ديگه)

فرداش داشتيم جلوش راه ميرفتيم فاميليه ويدا رو صدا زد گفت دعايي كي از اينجا رفته گفتيم خيلي وقته گفت پس چرا گفتي دعايي هستي گفتيم بروبچ گفتن به ما چه حالا از كجا فهميدين فاميليه ويدا چيه؟ لبخند موذيانه اي زدو رفت!

ديروز هم كه زنگ اخر مراسم 22 بهمن داشتن ما كه رفتيم بيرون واسه مسابقه ديديم در سالن باز شد همشون ريختن بيرون اخي بسكه سروصدا كرده بودن همه رو به طور محترمانه انداختن بيرون

مامانم اينا من كارناممو ميخوام هنوز ندادن طبق پيش بيني هاي من امادگي دفاعي و انضباط و حالا هم كه پرورشيو بايد تك ماده بزنم انضباطو ميشه تك ماده زد؟

يه مسابقه عكاسي بود در مورد معضلات اجتماعي منو ويدا و بهاره هم كه نامردي نكرديم رفتيم بازار واسه عكس گرفتن پسرها كمال همكاري رو داشتن به جز چند مورد اما امان از دست اين خانمها و دخترها مگه ميزاشتن ازشون عكس بگيري هرچي ميگفتيم بابا از پشت سر ميگفتن نه

يه پسره هم بود تو ايس پك نشسته بود رفتم ازش عكس بگيرم يه سوژه ي نابي بود قيافش نذاشت كه حالا دوروزه كه شيفت ظهريم تو راه برگشت سر فلكه ميبينيمش مامانم اينا اينقده نازه ولي به شدت مغرور به نظر منم پسر بايد مغرور باشه اما دختر مغرورتر از پسر چيه اينا كه را ميفتن تو خيابون خانم شماره بدم زنگ ميزني يا مثه اديب: خانم شماره بدم پاره ميكني؟!!

حالا سه شنبه باز ميريم واسه عكس گرفتن از اراذل اوباش عزيز درخواست ميشود به پاساژ ليان بيان تا ازشون عكس بگيريم

عكسها ظاهر شه چنتاشو حتما ميزارم از يه زن دستفروش اومدم عكس بگيرم هنوز بهش نرسيده بودم تخم مرغ برداشت گفت بياي عكس بگيري ميزنمت خواست پرت كنه فرار كردم فروشنده ها هم زدن زير خنده بيچاره خبرنگارها و عكاسها...!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 14:29 توسط پیشی |


دوشنبه زنگ اخر با فريد داشتيم وسط درس دادنش بود كه مرادي اومد تو و گفت اگه ميشه چند دفيفه با بچه ها صحبت كنم تا اخر زنگ داشت در مورد فردا و ورود محمود و تميز كردن كلاسها و از اين چيزا ميگفت فريد هم كه كاردش ميزدي خونش در نميومد

سه شنبه كه مدرسه رو هوا بود همه مشغول تميز كردن كلاسها و رنگ زدن بودن ما هم كه كه از دنيا بي خبر بوديم از اين كلاس به اون كلاس مي رفتيم  اذيت ميكرديم ديگه اخراش كف كرديم هيچ دبيري كلاس نداشت علافي هم حدي داره يك روز گذشت بدون اينكه دبيرو اذيت كنيم خيلي ستمه ها 4شنبه هم كه همين اش بود و همين كاسه بردنمون استاديوم ديدار محمود حوصلمون سر رفته بود خطوط ايرانسل هم كه وقتي هوا ابري ميشد انتن دهيش قطع ميشد  وقتي افتاب ميومد دوباره وصل ميشد!!!

محمود همينطوري واسه خودش حرف ميزد بيچاره هيشكي گوش نميداد چي ميگه من فقط شنيدم مردم بوشهرو در 4دسته ملوان ماهيگير كشاورز و كارگر دسته بندي كرد قربانت خيلي ممنون از لطفت

ديگه حالمون داشت از اينهمه بيكاري بهم ميخورد 5شنبه هم كه وزيراي محمود اومدن مدرسمون حسامي هم كه همه چيزو عالي نشونشون داد به قول يكي از دبيرامون وقتي وزير ظاهرا همه چيو عالي ميبينه چيكار كنه به زور كمك كنه

كلي هم مراسم واسه اينا داشتن بعد هم كه رفتن نمايشگاه و كارهامونو و غذاها رو ديدنو حالشو بردن!

ما هنوز كارنامه هامونو ندادن در واقع هنوز يكي از امتحانامون مونده كه 2هفتست هي عقب ميفته به سلامتي قراره شنبه بگيرنش هي روزگار

من چرا جديدا اينقدر بي حوصله شدم؟

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386 14:27 توسط پیشی |


دوشنبه با بروبچ رفتيم پشت سالن مدرسه نشستيم كه يهو نگهبان در (موجودي شبيه به انسان كه از يك چشم ساقط است و بسيار هيزه) اومد يه چند ثانيه سر تا پاي مارو نگاه كرد و گفت شما 4تا با من بياين

كجا؟ پيش خانم حسامي

برا چي؟ چون اينجا نشستين

چه ربطي داره؟ خانم حسامي گفته كسي اينجا نشينه

باشه بريم!!!

حالا ما رو داره ميبره دفتر هي ميپرسه واقعا ببرمتون؟ منم ميگم ببرمون خوب (نبايد نقطه ضعف دست اين موجود داد)

رفتيم پيش كبي گفت بايد تعهد بدين

برا چي؟براي اينكه رفتيم يه جايي نشستيم كه ديوارش با ديوار كوچه يكيه!!!!

ترك زبانم كه در اومده ميگه بچه ها عزيزانم چرا ميريد اونجا حياط به اين با صفايي باغچه هاي پر از شمشاد اينهمه گل اونوقت شما ميريد اونجا؟ اين كمدو ببينيد تصوير باغچه كه ميفته رو شيشش من لذت ميبرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

كبي گفت برين پيش اگونتا تعهد بدين من چندبار بگم نريد اونجا بشينيد اخه چرا گوش نميديد؟(با عصبانيت اينارو گفت)

من برگشتم جوابشو بدم كه يهو پانيذ گفت بله خانم حق با شماست ما ديگه نميريم

اخه عزيز من نريد ديگه افرين بچه هاي خوب(خيلي با مهربوني اينارو گفت من شوكه شدم ديدم اينقدر حرف پانيذ توش تاثير گذاشته)

رفتيم پيش اگونتا دفترو باز كرد تعهد بديم حالا تعهد نوشتن من:

اينجانب پيشي دانش اموز كلاس دوم ادبيات تعهد ميدهم كه هيچ مورد اخلاقي(!!!!!!)تا پايان سال مرتكب نشم

خودكارو دادم به پانيذ ديدم دارن ميخندن تازه فهميدم چي نوشتم اما كي درستش ميكنه بيخيال بقيه هم زير چيزي كه من نوشتم ايزن زدن اگونتا هم ديگه توجه نكرد ما هم در رفتيم

سه شنبه هم كه زنگ بينش رفتيم ساحلي يه دختر پسره بودن منو سمي گير داديم بهشون امارشونو كشيديم بيرون الهام و محمد يه مرد ديگه اي هم باهاشون بود كچلشون كرديم بيچاره ها رو هم تعجب كرده بودن هم خندشون گرفته بود

5شنبه هم كه باز مارو با چنتا كلاس ديگه بردنمون ساحلي دقاقا همون جاي قبلي ما هم اعتراض كه پياده نميشيم مهاجري هم زنگيد به دفتر گفتن برشون گردونين خانم مهاجري هم اشتباهي همرو برگردوند!!! ما هم كه نميريم خيلي ريلكس رفتيم تو كلاس ديديم جوان داره گريه ميكنه! بميرم براش كادر دفتري باهاش بخاطر ما دعوا كرده بود اينقدر گريه كرد ما هم گريمون گرفته بود اخي هيچي هم به ما نگفت اينقده مهربونه

شنبه هم كه امتحان تاريخ داشتيم منم كه هيشي نخونده بودم حسش نبود! ديگه تو وقت اضافه تقريبا دو ساعت مونده به امتحان نشستم خوندم امتحانشم اسون بود خدا را شكر امروزم كه عربيو داديم مطمئنم تمام قواعد درسته ترجمه غلط دارم خيلي ستمه ها

چند روزه هوا خيلي توپ شده يه دقيقه ابريه بعد بارون مياد بعد افتاب ميزنه دوباره بارون مياد بعد سرد ميشه خلاصه خر تو خريه

امروز امتحانمونو كه داديم رفتيم علافي اخرش سر از قبرستون در اورديم يه 6سالي ميشد كه نرفته بودم اون موقع ظهر خيلي خلوت بود همينجوري واسه چند نفري فاتحه خونديم جووناي ناكام و بابابزرگ پانيذ اومديم بريم كه چشمم به يه قيافه اشنا افتاد رفتم نزديك  عكس شوهر عمم بود 7سال ميگذره از مرگش خدا بيا مرزتش پامو كه گذاشتم بيرون دلم براي اونجا تنگ شد اين قبرها و درختها چي داشتن كه ادما ازشون ميترسيدن؟ خيلي دوست دارم يه شب ديروقت تنهايي برم قبرستون ببينم چه خبره

بازم دوست دارم برم  يه روز و ساعتي مثه امروز خلوت و ساكت ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386 14:36 توسط پیشی |


يكشنبه زنگ زبان فارسي بود كه يهو خبر دادن فردا امتحان ترم جغرافياست قبلا گفته بودن اما حتميش نكرده بودن ما هم اعصابا متشاكي نازي رو فرستاديم بره دفتر(خير سرش نماينده كلاسه) نازي برگشت و شروع كرد حرف زدن:

من رفتم با خانم علمدار(معروف به اگونتا و افتاب پرست) در مورد دادن يا ندادن امتحان جغي حرف زدم گفت بايد بدين اگه ندين براتون صفر ميزاريم حتما هم بايد فردا بدين ديگه مجبوريم بديم امتحان ترمه نميشه نديم هركي ميخواد بده هركي هم نميخواد غلط كرده بايد بده

منو پانيذ و ويدا كه مرده بويم از خنده خود نازي هم تازه فهميد داره چي ميگه غش كرد از خنده حالا خواجوي(دبيرمون)هم چپ چپ نگاهمون ميكنه نميفهمه جريان چيه(شما فهميدين؟)

اما با تمام اين توصيفات ما امتحانو لغويديم انداختيمش 5شنبه البته با كلي اعتراض و داد و بيداد و اعتصاب و رو اعصاب فريد راه رفتن فريد كم مونده بود گريه كنه  4شنبه هم كه امتحان اقتصاد داشتيم قرار گذاشتيم 3شنبه نيايم مدرسه 32 نفر دانش اموز بوديم همه با هم قرار گذاشتيم نيايم همه هم كه پاااااااااايه هيشكي سه شنبه نيومد جز 4 نفر كه يكيشونم اعصابش متشاكي بود رفته بود به اگونتا گفته بود ما بايد يه فرقي با اونا داشته باشيم اين چه وضعشه و از اينا... ما 4شنبه اومديم مدرسه خوش و خرم رفتيم پاي صف برنامه هم از هميشه طولاني تر شد وقتي تموميد خوش و خندان اومديم بريم تو كلاس كه گفتن هيشكي نره (نكته كنكوري داشت اين جمله) ترك زبان(معاون جديد بسي خونسرد و پرت از مرحله) گفت  كلاس دوم ادبيات ديروز بدون هماهنگي با دفتر كلاس رو تعطيل كردن نمره انظبات اينها از 18 داده ميشه دوم ادبيات به جرز اون 4نفري كه ديروز اومدن بيان بالا

من: اي بابا خانم ترك زبان ما اينهمه كجا اون بالا جا ميشيم؟ اون 4نفرو جدا كنيد

پانيذ: بچه ها با ما هستنا بريم بريم( خيلي با خوشحالي)

رفتيم بالا بچه ها كه هرهر ميخنديدن بعضي ها هم شاكي بودن منم كه اخر بيخيالي از اون بالا دست تكون ميدادم واسه بقيه

ويدا: اه اين بالا چه منظره اي داره ها (با تعجب) خداييشم راست ميگفت هوا كه خيلي فرق داشت فقط 4تا پله بالاتر بوديما منظرش هم معركه بود

اگونتا :نمره انضباط شما از 19 داده ميشه(هي داره ميره بالا) واسه خودتون تعطيل ميكنين نه؟

من: خانم يه سوال برام پيش اومده به نظر شما اون 28 نفري كه با هم برنامه ميريزن نميان بايد تنبيه بشن يا اون 4تا پاريزيتي كه ميان؟

اگونتا: حرف نباشه همين كه گفتم حالا بريد سر كلاساتون

امروزم كه گفتن مقنعه هاتونو از تو سوييت شيرتاتون در بيارين

اگونتا اومد پيش من گفت بايد به تك تكتون تذكر بدم؟

من:چرا بايد اينكارو كنيم؟

اگونتا: بايد شونه هاتون پيدا باشه(!!!!!!!!!!!!!!!!!)

من با خنده: شونه هامون واسه چي؟خب الانم كه پيداست

اگونتا: نه بايد مقنعه رو شونه باشه اينجوري دارين لباساتونو نشون ميدين(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

من: خب پس چيو نشون بديم؟

اگونتا: همين كه گفتم درش بيار

من:خب  برا چي؟

خودش اومد مقنعمو كشيد بيرون  گفت هزركي ميخواد ديگه نياد تو اين مدرسه منم كه پررو گفتم حالا ميزنگ به اداره ببينم كي اين قانونارو گذاشتن تا رفتش دوباري مقنعه رو كردم تو زنگ بعدم كه ديدم گفت توقع نمره انضباط نداشته باش

حالا همه اين اتفاقا به كنار ايني هم كه ميگم به كنار:

زنگ اخر امتحان جغي داشتيم سوميها(ادبياتيها) اعتراض راه انداختن و بزن بكوب كه ما امتحان نميديم منو ويدا و پانيذم رفتيم تو كلاسشون اونا دست ميزدن منم هي ميگفتم ولوم بده بلندتر اينا هم هي بلندتر ميگفتن يه دفه ديدم همه ساكت شدن گفتم چي شدين؟ ولوم بدين بابا سرمو برگردوندم ديدم اگونتا پشت سرمه يه نگاهي به من انداخت و به سوميها گفت چه خبرتونه ويدا و پانيذ هم منو با خودشون كشوندنو در رفتيم حالا در رفتنمون كجا است؟ يكم اونورتر كلاس تو حياط  اينقدر خنديديم يعني خيلي صحنه جالبي يود جاتوووووووووووووووون خالي

پ.ن1: نازي جوووووووووونم من هرشب به اميد اين ميخوابم كه اگونتا و كبو (كبري حسامي مديرمون) رو اخراج  كنم(اخه كبو از طرف اداره تهديد شده فقط كافيه يه شاكي ديگه پيدا كنه تا اخراجش كنن) اونوقت تو ميگي چرا سر به سرشون ميزارم؟

خب من حرف زور رو نميتونم قبول كنم عزيز من

پ.ن2: ماتاتا رو خيلي وقته نديدم احتمال ميدم سقط شده باشه (فتحه بده) شايدم زيادي درگيره كاراشه اخه سرش خيلي شلوغه

پ.ن3: عيد قربان و شب يلدا كه گذشت اما پيش پيشي(اخي) عيد غدير و تبريك ميگم به همه

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386 14:13 توسط پیشی |


ديروز يهو گفتن كه ساعت 3.30 تعطيل ميشين شيفت ظهر بوديم ما هم كه از خدا خواسته  خوشحال شديم و كف و دست و هورا اما تا يه دبيري ميومد اعتراض ميكرديم اين چه وضعشه ما امروز درس داريم اصلا خونوادهامون در جريان نيستن براي چي بايد زود تعطيل شيم ما نميخوايم (اعتماد به نفسو حال كنينا كوچكترين احنمالي هم نداديم ممكنه نظرشون برگرده )

زنگ ورزش فروز به ياد دوران بچگيش يه مشت خاك از باغچه برداشته بود اب ميريخت روشونو گل بازي ميكرد(!!!!!!!!!!!!!!) گلارو توپ كرد و تو گلدون گذاشت برد نشون بازيار(دبير ورزش)بده حواسش نبود دست گليش خورد به صورت امانت( عضو فعال بسيج مدرسه در هركاري ميتوني اثاري ازش ببيني خودشو همه جا جل ميكنه) امانتم يكي خوابوند تو گوشش جاي انگشتاش موند رو صورت فروز امانت رفت طرف ابخوري فروز گلدونو ول كرد افتاد شكست هيچي نگفت رفت دنبال امانت از پشت با دست گلي گرفتش گفت دفه اخرت بشه ها... ... ...(اينا فحش بود) ولش كرد امانتم سر خورد ولو شد كف حياط ماها پكيده بوديم از خنده البته حق امانت بود خودش ميدونه فروز قاطيه ها بيچاره فروز حواسشم نبود

من:دوباره دوباره يه بار فايده نداره

نازی: ريپيتش كن ما كامل نديديم

بهاره: اي والله فروز حقش بود

اونطرف ترم كه سارا و وحيد داشتن صحنه را با اسلوموشن(حركت اهسته) بازسازي ميكردن

امروز گلي(دبير امادگي دفاعي فاميليشم پولاديه نميدونم ميگيم گلي پس كه گله البته از نوع بي لامش) تغيير شيوه داد شفاهي پرسيد ما هم كلي مسخرش كرديمو سر به سرش گذاشتيم نازی كه سر زنگش خواب بود چندبار صداش زد تا بيدار شد زنگ دوم هم باز نازی خوابيده بود يه كارورز(يا يه همچين چيزي!)اومده بود تا در مورد طرز اموزش بينش با مراد(دبيرمون)بحرفه منم كه حوصلم سر رفته بود خودكار برداشتم شروع كردم نقاشي رو صورت نازی اونم تا چشمشو باز ميكرد دوباره لا لالاش ميكردم ميخوابيد سبز و قرمز و ابي و سياه رو صورتش طرح زدم  بعدش بيدار شد دبيرمونم چيزي بهش نگفت بچه ها هرهر ميخنديدن بهش ميگفتن صورتت رنگيه اونم از من ميپرسيد منم با جديت ميگفتم نه عزيزم دارن سر به سرت ميزارن خلاصه تا زنگ اخر اثرات جرم باقي مونده بود اخرش كه فهميد اي قيافش ديدني بود

به سلامتي امروز بعد يه هفته قبول كردن ازمون كنكور ازمايشي بگيرن منم تند تند نوشتم تمومش كردم نازی هم كه حوصله سوالاي عموميرو نداشت از من پرسيد منم از سوال 20 تا 40 رو بهش گفتم مارمولك رو ديوار(گنجوي مراقبمون) رفته بود بيرون ترك زبان(جديد اومده تو مدرسه) به جاي خودش اورده بود اونم كه تا كمر خم شده بود بيرون داشت حرف ميزد حالا سوالاتو به نازی رسوندم بيشرف ميگه واي به حالت برم خونه و بفهمم يكيش غلطه (چه رويي دارن مردم)

پ.ن1: چرا من سه شنبه ها جو اپ كردنم ميگيره؟

پ.ن2:نازی جون عزيزم ادم بايد نون بازوي خودشو بخوره قربون اشتهات

پ.ن۳:فردا قاسم(دبیر عربی)منو میکشه امتحانشو از ۱۵ شدم ۸ نازی شد ۷ نذاشت کنار هم بشینیم وگرنه جفتمون ۱۵ میشدیم جالبیشم به این بود که همه تو قواعد غلط داشتن من قواعدمو کامل گرفتم ترجمه خراب کردم نخونده بودم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 14:54 توسط پیشی |


فريد تيكه تيكه شد فريد مرد بسكه ما با خنديدنمون خنجر زديم به قلبش(خودش ميگه) مامانم اينا فداي جگر پارت  ميترسم نفرينش بگيرتمون اخه گفت اگه تو زندگيتون همش به مشكل برخوردين ياد من بيفتين كه چقدر عذابم دادين نفرينتون ميكنم بترسين از نفرينم ناااااااااااازي چقدر معصومه ها

ديروز 3تا امتحان داشتيم امار كه گفت هركي ميخواد نده بره بيرون بچه ها هم كه از خدا خواسته فلنگو بستن منو نيلو و يه 8 نفر ديگه اي نشستيم امتحان دادن زنگ بعدم كه ورزش از جزوه ميخواست امتحان بگيره من و چنتاي ديگه چون عضو تيميم امتحان نداده نمرمونو داد جغي هم كه خوب نخونده بودم به فريد گفتم اونم دل ناااااااااااااااااااااااااااااااااااازك گفت جلسه بعد بده (منظورش با امتحان بود) از چشماي بچه ها معلوم بود علاقه شديدي دارن منو خفه كنن خلااااااااااااااصه ديروز اند علافي بود

امروز كه امادگي دفاعي هي به من ابراز علاقه ميكرد و موقع امتحان چسبيده بود به صندلي من تيپ مشكي زده بود به مناسبت شهادت اما نميدونم چرا زنگ موبايلش ادمو به رقص مينداخت ميبينين كرم از خودشه ها هر جلسه يه زنگي ميزاره

فقط 1 دقيقه فقط 1 دقيقه بعد زنگ تفريح وارد كلاس شديم شهرام( دبير ادبياتمونه اما چون شبيه شهرام كاشانيه ميگيم بهش شهرام زن هم هست) گفت برين برگه تاخير بگيرين من و نيلو و سارا بوديم رفتيم دفتر 5 دقيقه منتظر شديم علم دست از سر تلفن برداره اخرشم اسمامونو نوشت گفت برگه نميخواد برين حالا اين قبول كرده شهرام قبول نميكنه دوباره اومديم بريم دفتر من گفتم بابا بيخيالش سارا هم با كله قبول كرد رفتيم نشستيم تو حياط اتل متل توتوله (!!!!!!!)بازي كنيم اما نيلو از اونجايي كه هميشه وجداني پاك و اگاه داره(اره جون عمش)گفت هرگز و مجبورمون كرد بريم دفتر و با برگه برگرديم كلاس علم ميگفت چرا ميخندين؟زشته تاخير غير موجه خنده داره؟(بيچاره هنوز نميدونه ما يه بار 15 دقيقه فقط به يه ترك ديوار خنديديم!!!)

چقدر داره زود ميگذره مامانم اینا من نمیخوام

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 14:45 توسط پیشی |


ديروز به سلامتي بردنمون سينما كلاهي براي باران همه بچه ها مثه سوسولا زدن زير گريه (من گريه نكردما فقط اشك تو چشام جمع شد) من لاي كتاب جغيمو باز نكرده بودم  امتحانم داشتيم درود بر جد و ابادشون كه بردنمون امتحانمون لغويد

اينا(كادر دفتري) صبحها در كلاسارو قفل ميكردن كه زنگ صف ميخوره تو حياط باشيم لفتش نديم منم كه ديدم روز اول اينجوري كردن چشمم خورد به پنجره بي حفاظ كلاس و از اونجا كه هواي بيرن سرد بود تاكيد ميكنم هوا سرد بود منم از پنجره پريدم تو كلاس بقيه بروبچ هم پشت من اومدن چندروزي گذشت تا يه روز صبح بعد صف در كلاسا هنوز قفل بود ما كار پرشمونو انجام داديم رفتيم تو يه چنتايي افتخار ورود ندادن علم (علمدار معاون) پارسا (پسرش 2-3سالشه)بغلش بود از پشت پنجره ميگه شما چطوري رفتين تو نيلو هم خيلي با افتخار گفت ار تو پنجره علمم شد مثه رب(رنگشو مد نظرمه ها)شما بيجا كردين پسرا هم اينكارارو نميكنن كه شما ميكنين مگه دزدين شماها پارسا هم هي دستشو تكون ميداد تو هوا و به قول خودش اته ميكرد من كه حسابي خندم گرفته بود علم گفت نمايندتون كو حالا نماينده كيه؟ نيلو علمم اسمارو نوشت و گفت از نمره انظباطتون كم ميكنم حالا من هرهر دارم ميخندمو ميگم اي ول نمره انظباتم مياد پايين بقيه اخما تو هم ميخواستن خفم كنن البته خوبیش اینجا بود که دیگه درارو قفل نمیکنن فداکاری رو حال کنین

امروز هم سر كلاس امادگي دفاعي پت  بهار و ويدا رو بيرون كرد از كلاس به منم گفت تو سومي هستي (ميبينين چقدر در حق من ظلم ميشه) تقصير منم نيستا كرم از خود اين موجوده اين با اون مقنعه كه تا رو بينيش كشيده اهنگ موبايلش اسكوتره البته امروز سامي يوسف گذاشته بود اهنگشم نميزاره دقيقا ميره تيكه وسط شعرو ميزاره ما هم ميخنديم روش اصولا نميتونم اين بشرو تحمل كنم هركاري كردم منو از كلاس ننداخت بيرون اخرشم گفت يه ضربدر جلو اسمت ميزنم(گرچه نزد)اما بگو تو كه ميخواستي بزني چرا منو ديگه تو كلاس نگه داشتي ابم با اين بشر تو يك جو نميره دبير وقتي احترام بزاره به دانش اموز دانش اموزم متقابلا ميزاره ولي وقتي از جلسه اول شاخو شونه بكشه همينه كه هه نمرمم كم بده همه بهش شك ميكنن چون من نمراتم خوبه ديگه امادگي دفاعي چيه كه كم بشم

پ.ن۱:خب قضیه حل شد اموزش پرورش گفته هرکاری دوس دارین کنین میخواین امتحان ترم بگیرین میخواین نگیرین به ما چه

پ.ن۲:نیلو همچنان اصرار داره که پت و مت زنو شوهرن اما پت که انکار کرده

پ.ن۳: با این توضیحات شما هم میگین من بچه بدیم؟

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 14:42 توسط پیشی |


کی گفته همش باید در مورد مدرسه بنویسیم؟گور بابای مدرسه(البته توهین نشه منظورم به خود مدرسه بود نه بابای مدرسه که اونجا کار میکنه ها)

میگما کی میدونه جریان این برداشتن امتحانا چیه؟اخر سال برمیدارن یا ترم اولو؟

اصلا کلا بیخیال مدرسه بیاین در مورد چیزای خوب خوب و انرژی زا حرف بزنیم مثه خودکشی مرگ جهنم من میخوام خودمو بکشم کسی اعتراضی داره؟

هوا شده توووووووووووووووووووووووووپ اونم از نوع بسکتبالیش

دارم شعرو ور میگم نه؟اخه بدجور از دست یکی شاکیم شانس اورد کنارم نیست وگرنه خرخرشو میجویدم

ماجرای ما همچنان با فرید ادامه داره ساعت کلاسیشو به سه قسمت تقسیم کرده نصف زنگو میحرفه در مورد ما و اخلاقمون ربعتای دیگرو درس میپرسه بقیشم درس میده

نمیدونم چرا جدیدا همه معلما شدن پاچه گیر مخصوصا به جمال و عبد گیر میدن

تمامی صحبتها در مورد زن و شوهر بودن پت و مت شایعه بود من خودم شخصا از پت پرسیدم که با حسرت گفت نه

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 19:46 توسط پیشی |


با قیافه های عبوس و ضدحال خورده واساده بودیم پای صف ...خسته از امتحان خسته از درس خوندن(گول)...که یه دفعه خانم سیف اومد پای تریبون و میکروفون رو گرفت .طبق معمول زیر لب داشتیم حرف نثارش می کردیم که برا اولین بار یک حرف خوشحال کننده از دهنش خارج شد که به شرح زیر است:

بچه ها ساکت شید (خفه شید) امروز قراره همه ی مدرسه رو به راهپیمایی ببریم البته در صورتی که اداره برامون سرویس بفرسته و دبیراتون اجازه بدند... و اما نکته ای که باید عرض کنم می بینم که بعد صحبت های خانم حسامی همه حجاب اسلامی رو رعایت کردند ما واقعآ تشکر می کنیم از دانش آموزان ... کلام آخر:نبینم کسی اونجا جلف بازی در بیاره یا بلند بخنده به عبارتی تا یه جنس مذکر دید از خود بیخود بشه...

خلاصه بعد نصیحت های فراوان با نیش های باز شده از گوش تا بناگوش به کلاس هجوم بردیم اما تازه یادمون افتاد که ای دل غافل دبیر فیزکمون قبلأ ۲ جلسه ی پی در پی غیبت کرده د احتمالآ حالا هم که اومده می خواد جبران .....خلاصه دوباره لنجمون شور شد که دبیر فیزیک شادان و خندون وارد شد :خب بچه ها سری کتاباتونو در بیارید تا نبردنتون من یه کمی درس بدم...

ما رو میگی ؟ نه به زمین بودیم نه به آسمون با دو رفتیم سوار سرویس شدیم و ...خلاصه رسیدیم .سرویسه هم انداختمون پایین و زد به چاک .نه مسولی نه چیزی پلیسا هم ماتشون برده بود که این همه دختر بدون سرپرست از کجا پیدا شد تا بلاخره از اون دور دورا چشمون به معاون پرورشی افتاد..

گروه ۶ نفره ما یعنی:من وفوری و مهدی و مهتابو (دختر خانم فرخ پور) ومژی و مری به دنبال جمعیت راه افتادیم که یه دفعه یه صدای آشنا شنیدیم .آره صدای نکره ی آقای پور مومن بود که داشت شعار می داد (دبیر آمادگی دفاعی شما که نمیدونین مردک جیگرمون خون کرده..)

چشمون به جعیت مذکر افتاد داشتیم خودمونو به قافله می رسوندیم که آقای پور ..زد تو حالمون و گفت:خواهرا از طرف استادیوم برادرا مستقیم برن ..

صدای اعتراض بود که از برادرها و خواهرها بلند می شد:پور مومن کپت ببندا..مگه ما برادر خواهر نیستیم چرا جدامون می کنید...ما می خوایم با برادرامون بریم...ابجیمو می خوام...

اینم از راه پیمایی که به خوبی و خوشی به پایان رسید اما قصه ی آقای پور مومن تازه شروع شد که بنده خدا هر ۵شنبه با ما کلاس داره و هنوزم که هنوزه داره نتیجه ی جدا کردن برادرها و خواهرها رو می بینه ..

خب دیگه هر کی خربزه خورد پای لرزشم میشینه..

تا آپ بعدی زت زیاد.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 9:3 توسط |


گرفتاري و درس و مريضي و بي حسي همه موجب ميشه كه دير به دير اپ كنيم ميدوني؟

اين جلسه كه با فريد داشتيم در جواب شلوغكاريهاي ما گفت خانم دوم ادبيات(هميشه به اين اسم صدامون ميكنه) من هنوز قلبم درد ميكنه ماها كه ديگه مرده بوديم از خنده

يه دبير واسه امادگي دفاعي برامون اوردن اينقدر جيغ جيغو و مزخرفه كه حد نداره سر كلاسش هركي سرش به كار خودشه محلشم نميزاريم اونم كه ميبينه هممون اينجورري هستيم فقط تهديد ميكنه كه چندان مهم نيست كي اينو دبيرش كرده؟الله علم

يه امتحان 5نمره اي كه ميخوان بگيرن صندلي هامونو 2 متر از هم فاصله ميدن خودشونم بينمون در حركتن اما ميدوني؟اخرش تقلبرو ميكنيم پارسال زياد اهلش نبودم اما امسال اي فاز ميده نكنم نابود ميشم

بچه ها ميگن ما فكر ميكرديم تو و نيلو خيلي بچه مثبت باشين گفتم حالا كجاشو ديدين اين بچه ها پايه همه چي هستن جز لغو كردن امتحانا البته به دبير صفحاتي كه ميخواسته امتحان بگيره كمتر ميگن يه چيزايي هم ميگن كه امتحان نگيرين اما دبير بگه ميگيرم ديگه چيزي نميگن ما دوم راهنمايي يا سوم بوديم(درست يادم نيست) كه امتحان تاريخ ترم اولو لغوش كرديم باورتون ميشه؟(اگه نه مشكل خودتونه اما عين حقيقته)

جيگرتونو بخورم خام خام

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 15:36 توسط پیشی |


ديروز سر كلاس جغي زنگ اخر يكي از سال سومي ها اومد كه اسم كسايي كه ميخوان تو فوتسال شركت كننو بنويسه بچه ها شروع كردن به سروصدا كردن اونم كه ميخواست صداش به ماها برسه تقريبا جيغ زد كه ديگه كسي نيست؟فريد هم كه بهش حسابي برخورده بود داد زد :

خجالت بكشيد حيا كنيد اينقدر صدا داديد كه اين دختره به خودش جرات داده در حضور من با صداي بلند حرف بزنه

دختر ماتش برده بود گفت خانم خب ميخواستم صدامو بشنون

فريد گفت: ساكت بي ادب من اينجا نشستمو تو صداتو براي من بلند ميكني؟

دوباره برگشت طرف ماها و گفت واقعا زشته خجالت داره حيا نميكنيد؟بي ادبها

دختره كه بيچاره در رفت ماها مونده بوديم كه با اين خنده اي كه جمع شده بود چيكار كنيم خدارو شكر زنگ خونه خورد و ماها مثه فشفشه در رفتيمو زديم زير خنده خيلي با لحن قشنگي ميگفت حيا كنيد اخر خنده بود منم كه بي جنبه صندلي جلو نشسته بودم اگه جلو خودمو نگرفته بودم 2تا ميزد تو گوشم

امروز زنگ اول امادگي دفاعي داشتيمو دبير هنوز پيدا نشده بود و چون خيلي صدا ميداديم علمدار(معاون) اومد سر كلاس بچه ها زير اب گشتاسبي دبير تاريخو زدن اخه خيلي بد نمره ميده بايد دقيقا مثه كتاب باشه سوالارو هم انحرافي ميده علمدار هم ميگفت شما صبر كنيد ما هم كه مهربوني ازمون ميباره قبول كرديم بحثو تموم كرد و گفت ناخناتونو ببينم اما نمره كم نميكنم تا فردا خلاصه نفر اولو دومو كه ديد برگشت طرف منو گفتبرم ناخن چين بيارم از دفترش من كپيدم گفتم خانم بابا كوتاه بياين از نظر بهداشتي اصلا درست نيستا اما كو گوش شنوا منم رفتم ديدم دفتر خاليه برگشتم گفتم كسي نبوده اما خودش رفت اوردش و داد به بچه ها كه كنار سطل ناخناشونو كوتاه كنن منم كه خودمو زدم به اون راه و دستامو زير دفترم گذاشتمو خودمو سرگرم خوندن نشون دادم به سلامتي زنگ خوردو به خير گذشت اما قبلش حال 4نفرو حسابي گرفتو كشوندشون كنار سطل اشغال

خوب كه پسر نبوديم وگرنه با ماشين تو موهامون جاده درست ميكردن

بچه ها سر كلاس به علمدار ميگفتم خانم ما چرا خواستگار نداريم؟من كه از خنده اشك تو چشام جمع شده بود علمدارم ميگفت شما اول بايد درستونو بخونيد بعد به اينده فكر كنيد

مشاورمون هم كه دبير پرورشي هم بود فراريش داديم از رفتار بچه ها ماتش برده بود بهمونم گفت شماها ديوونه اين بچه ها ... كردن بچه ها به اينم گفتن چرا ما خواستگار نداريم؟مونده بود توش گفت خب من 20 سالم كه بود با اولين خواستگارم كه خيلي هم دوسش داشتم ازدواج كردم يكم دلگرمي داد و به اينده اميدوارشون كرد و ديگه كلا از اين مدرسه رفت اخـــــــــــــــــــــــــي

پ.ن1: حالا كه ديگه به رفتار بچه ها عادت كردم ميبينم كلا رفتارشون اينجوريه و منظور خاصي ندارن كلاسمون نهايت سوژه است جاتون خالي

پ.ن2 واسه ثبت نام كه رفته بودم چون عده دانش اموزاي مدرسه زياد بود حدود 400-500 نفر كادر دفتري همه بچه هارو نميشناخت به مامانم گفتم يه كاري ميكنم تا منو يادشون بمونه حالا هم به حرفم عمل كردم پاتوق انداختم تو دفتر يا كارم دارن يا كارشون دارم يا بقيه باهاشون كار دارن منو ميندازن جلو(طفلي ها يكم خجالتين چون من پروام ميندازنم جلو) يعني اگه زبونم لال خداي ناكرده من يروز به دفتر نرم ميميرم تلف ميشم روزم شب نميشه كه

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386 15:10 توسط پیشی |


سلام به همه ی بکس باحال

من ماتاتا هستم شیفت الف مدرسه زینبیه طبق معمول جام تو کلاس نیمکت آخر هست دور از چشم سفید دبیرا بغل یکی از مثبت ترین و خر خون ترین دوست دوره دبستانم فعلآ دارم حال میکنم خدا کنه زمان حال کردنمون کوتاه نباشه.دبیرا رو که پیشی جون معرفی کرد اما از همکلاسی های جدید بگم براتون:که دلم خون از دستشون با اجازه بزرگترا یکی از یکی مثبت تر یعنی چی؟

یعنی من بدبخت پیشونی سیاه باید اینا رو راه بندازم و به عبارتی بیارم تو خط...

و اما روز اول و تابلو شدن من جلو بچه ها و دبیرا:

با اجازتون به دلیل کمال همنشین که بوسیله کیا جون در من سر نشین شده از وراجی بیش از حد با دبیرا و بکس کلاس همه اسم و فامیل و آیدی و تاریخچه ی ورود من به مدرسه ی فرزانگان رو فهمیدن...در نتیجه فعلآ همه روم حساب باز کردن تا بعد خدا کریمه

و اما مبسر کلاس:که روز ۵شنبه اومدن و یکی از خشنای کلاس رو به نام خ.پلنگی آزاد رو انتخاب کردن (یاد فامیل نکی افتادم :ببر افکن.انگار ما هر جا بریم این ببرا و پلنگا ولمون نمیکنن..)

و حادثه ی بدی که اتفاق افتاد :اینکه از شانس خوش ما دبیر فیزیکمون خ.تاخ کی=دبیر تکواندو:یکی از سگ ترین دبیرایی که تا به حال به عمرم دیدم (خدا رحمتمون کنه).

نکته:کج نگیرید منظرم از خ :خانم نیست دیگه خودت تا تهشو برو

۲:دبیرای ریاضی رو بعدآ کم کم معرفی می کنم چون اول سال هست هنوز خودشونو بروز ندادن..

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 6:59 توسط |


من و نيلو رفتيم صندلي هاي رديف اول نشستيم مثه اين بچه مثبتها همون روز اول وا دادم چون بچه هاي كلاس 180 درجه با دوستام و همكلاسيام تو فرزانگان فرق داشتن خيلي هاشون كه اصلا احترام دبيرو نگه نميداشتن با همون احني كه با دوستاشون حرف ميزدن با دبير هم حرف ميزدن نميگم من اينجوري نيستم هستم اما جلوي دبير بي احتراميشو نميكنم پشتش ممكنه فحشش بدم يا مسخرش كنم اما اونقدر پررو نيستم كه اينكارو جلوشم بكنم واقعا شوكه شده بودم يه 2-3 تاشونم كه انگار تيزهوشان قبول نشده بودنو حسابي تو ذوقشون خورده بود كه به منو نيلو هي متلك مينداختن همه هم ولم بالان حرف زدن عاديشونم دادو بيداده
و اما دبيرا:
دبير عربي كه بهش ميگيم قاسم دق دلي تابستونو همون روز اول خالي كردو واسه 3روز بعدم امتحان 5نمره گذاشت
دبير زبان فارسي كه نميتوني تشخيص بدي تورو نگاه ميكنه يا كناريت يا 2متر اونورتريتو به ماها ميگه بي حالين اما حرف زدن خودش ادمو خواب ميكنه
دبير ورزش كه به باحاله معروفه چون واقعا باحاله بوشهري غليظ صحبت ميكنه تااخر ماه رمضونم قراره سر زنگش همديگرو نگاه كنيم از ورزش خبري نيست
دبير جغرافيمون فريده كه ماشاالله هيبتي داره مثه پيل سر كلاسش داشتم خفه ميشدم از بيكاري چون همش رو تصويراي كتاب كار ميكردو ميخواست در موردشون بتوضيم
مراد دبير بينشمون كه اصلا به دل من نچسبيده وفاميلاي مامانمه داشتم سر كلاسش خواب ميرفتم كه بهم يه تيكه انداختو يه سوال ازم پرسيد كه جوابشو دادمو قشنگ ضايع شد
امارم كه فعلا يه دختره هست كه موندنش قطعي نيست كه ازش خوشم نيومده واه واه واه انگار از دماغ فيل افتاده خدا نصيب نكنه
دبير زبانمونم كه حسابي رو منو نيلو حساب باز كرده
بقيشونم قيافه هاشونو يادم نمياد
رو هم رفته ميشه گفت دبيرا و كادر دفتري شايد نه از نظر اطلاعات اما از نظر برخورد سرتر از دبيرا و كادر دفتري تيزهوشانن اما به رفتار دانش اموزاش هنوز عادت نكردم

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 14:50 توسط پیشی |


خب دیگه داستان هنوز شروع نشده فردا اول مهره باید ظهر برم مدرسه فعلا منتظر اتیش سوزوندنای من نباشین مدرسه جدیده و یه مدت زمان لازمه تا قلقش بیاد تو دستم این وبلاگ قبلیمه که با بروبچه ها بودیم سمپادیها حالا دیگه اومدم بیرون بار اولمه یه مدرسه دولتی میروم و در واقع اصلا تا حالا شیفت ظهری نبودم همه دانش اموزا دبیرا جدیدن من یکم میترسم فقط نیلو باهام اومده خب ترس داره دیگه یا مشهد فردا بخیر بگذره

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 11:56 توسط پیشی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

من پیش دانشگاهیم
رشته علوم انسانی
تو این وبلاگ خاطرات روزای مدرسه رو مینویسم
اذیت کردن دبیرا
سرکار گذاشتن بچه ها
اخلاقای خاص دبیرا
روزایی که بعدا حسرتشو خواهم خورد


خونه اينجاست
كفتر نامه بر



پرروبازي هاي قبلي

آذر 1388

آبان 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386



بچه پرروهاي خوب

دودره بازي
mis4gh
كلوپ مخالفين پلنگ
The End Of Story
V E L N E V I S
...F...
I,me&myself
مسخره بازيايي بنام زندگي
هستم نيستي نباشي هستم(نازي)
همين جا ...!
سميرا
ول نوشت
خنده بازار
مش بلاگ
دختر اتيش پاره
زندان زمان
تلخ و شیرین
دفترچه ممنوع ندا


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS